عجب دنیای کوچکیست
خواستی به دامم بیاندازی و
حالا هِر هِر هِر که در داممی و
مرا با یزید نسبت است.
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط الهه خانوم
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط الهه خانوم
|
فردا صبح که از خواب بیدار شم دست و رومو میشورم یراست میرم بهشت .
+
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت توسط الهه خانوم
|
دهانت را میبویم
مبادا حرف مفتی زده باشی...
+
نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت توسط الهه خانوم
|
گفته بودم روزی باران دریا را خیس خواهد کرد
و تلخ ترین تبخیر آسمان را سیاه خواهد کرد
گفته بودم...
گفته بودم؟؟
همین
تموم شد
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت توسط الهه خانوم
|
یه وقتای بد نیست به اون دختر کوچولو که فال میفروشه یه لبخند بزنی
چراشو نپرس چون نمیدونم ، فقط یه وقتایی...
+
نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت توسط الهه خانوم
|
اگر گناه این است،
آتش خوش تر
گو جهنم را داغ تر کنند...
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت توسط الهه خانوم
|
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت توسط الهه خانوم
|
دیشب چراغ خشم من تا صبح روشن بود
عصیان یک مرد تبر بر دوش در من بود
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت توسط الهه خانوم
|
شمردم
4 بار گفت مزِّلف ...
4 بار
شمردی؟
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت توسط الهه خانوم
|