تبليغاتX
راز گندم
شاید خدا دوباره به گردن بگیردم

حالمان دارد از خودمان به هم میخورد

کم کم خودمان را استفراغ میکنیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت   توسط الهه خانوم  | 

مرا با خودت ببر

اینجا خدا هم از چشمانش خون می بارد

مرا با خودت ببر

به آن دور دور ها

آنجا که یک روز نام کوچکم از دستم افتاد و در میان خاطره ها گم شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 مهر1386ساعت   توسط الهه خانوم  | 

 

  و خداوند در آفرینش من هیچ گونه دقتی نفرمودند...

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت   توسط الهه خانوم  | 

ـ "ممکن است.امکان دارد....هر چیزی امکانش هست اما فقط یک چیز

 است که من به آن اطمینان دارم".

- آن چیست پیغمبر پیر؟

صدایش را پائین می آورد و می گوید:"که ما همه در چنگال شیطان

هستیم"....

ما سرش داد می زنیم :"کله پوک پس چرا نمی روی قاطی یاغی ها؟"

جواب میدهد: "برای اینکه شیطان آنها را هم برده است".

- و خدا هیچکس را نبرده؟ نکند به موقع نرسیده.

- چطور می توانسته به موقع برسد؟  او خواب بوده.

ما همگی قاه قاه میخندیم.من از او می پرسم:"عاقل باش. مگر خدا هم می خوابد؟"

ـ البته که می خوابد. نشنیده ای؟ ببینم به تو چی یاد داده اند؟ بحثی نیست

که خدا می خوابد.وقتی  خدا خوابیده شیطان بیدار وهشیار است

 و فرصت دارد که هر کار که دلش می خواهد بکند و وقتی که شیطان خوابیده

 خدا بیدار است و هر کاری که میل داشته باشد انجام میدهد.در واقع آنها به نوبت کشیک می دهند

.این روزها خدا خوابیده.این است که شیطان همه ما را در چنگ و بالش گرفته!

   

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت   توسط الهه خانوم  | 

 

    و دیگر کاری از دست مسیح مهربان هم بر نمی آید.....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 مهر1386ساعت   توسط الهه خانوم  | 

از هر چه نان و بوی گندم سیر بودم

دلواپس یک خواب بی تعبیر بودم

خوابی که آدم هاش در بهت و خموشند

حوایشان را جای گندم می فروشند

اینجا کسی خواب مرا باور ندارد

شب های بی تاب مرا باور ندارد

هر جا که آدم بود پا را پس کشیدم

بر هر چه گندم زار بود آتش کشیدم

بایست میرفتم از اینجا، دیر میشد

این خواب هم باید شبی تعبیر میشد

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 مهر1386ساعت   توسط الهه خانوم  | 

شبیه دخترکی ساده و غزل پوشم


که از دو دست قدیمی شراب می نوشم


دوباره قصه ی دندان زدن به سیبی را


کسی شبیه خودم جا گذاشت در گوشم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مهر1386ساعت   توسط الهه خانوم  | 

این روزها ما دلمان می خواهد هی زر زر گریه کنیم کسی هم کار

 به کارمان نداشته باشد  

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مهر1386ساعت   توسط الهه خانوم  |