میخواهی بخند
میخواهی گریه کن
میخواهی مبهوت باش
مبهوت آیینه ها
دیگر چه فرقی میکند مستی و راستی...
دیدم و رفتم . کاش به خانه رفته بودم ، اما رفتم به جایی پر از کتاب های نخوانده.
حالا هر روز از این بالا نگاهت میکنم،که کتاب ها را ورق میزنی در جستجوی من بی آن که بدانی به داستانی تبدیل شده ام. آلیِِِسِِ سرزمین عجایت ، سگ پا کوتاه حنا ، گربه ی نل .
نه ، جوجه اردک زشت شده ام.
بخوان ! شاید یک روز از قصه بیرون آمدم و روبرویت نشستم و گفتم:
من قمار میکنم ، گاهی میبرم ،گاهی میبازم، اما باختم از این نیست که حریفم را نمیشناسم یا بازی نمیدانم. میدانم ، اما میبازم . دست خراب بازی به دستم است.
حالا تو بگو ، در کجای دست های سرگردانت گم میشوم ،انگشتت را رو به ماه بگیر، آنجا خواهم مرد.
دست شانس بازی که به دستم رسید ، بی بی داشت مال تو ، شاه داشت مال من ، سرباز را میکشیم. عادلانه است دیگر. حالا دست خودت را تقسیم کن. بو میکشم،لطیف است ، انگار تازه از چیدن سیب آمده ای، اجازه گرفتی یا دوباره همه مان را به فاک فنا دادی؟
رو نگردان که نمیفهمی،حرف هایم روشن است،حتی از یک تکه چمن هم .
گناه من چیست آخر که تو سرگشته و پریشانی در این پندار که بهشتیان را بر چهره موی است یا نه....
+
نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت   توسط الهه خانوم
|
عجب دنیای کوچکیست
خواستی به دامم بیاندازی و
حالا هِر هِر هِر که در داممی و
مرا با یزید نسبت است.
+
نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت   توسط الهه خانوم
|
+
نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت   توسط الهه خانوم
|
فردا صبح که از خواب بیدار شم دست و رومو میشورم یراست میرم بهشت .
+
نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت   توسط الهه خانوم
|
دهانت را میبویم
مبادا حرف مفتی زده باشی...
+
نوشته شده در جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت   توسط الهه خانوم
|
گفته بودم روزی باران دریا را خیس خواهد کرد
و تلخ ترین تبخیر آسمان را سیاه خواهد کرد
گفته بودم...
گفته بودم؟؟
همین
تموم شد
+
نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت   توسط الهه خانوم
|
یه وقتای بد نیست به اون دختر کوچولو که فال میفروشه یه لبخند بزنی
چراشو نپرس چون نمیدونم ، فقط یه وقتایی...
+
نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت   توسط الهه خانوم
|